| |
|
|
| |
من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

|
|
|
|
|
|
|
| |
آرزوي بازگشت قلب پاكي را دارم كه روزي تمام راه هاي درست را به من نشان مي داد. صداقت و يكرنگي كه با خودم داشتم؛خلوصي كه با خدا؛ گريه هاي از ته دل؛ خنده هاي حقيقي! همه چيز را با قلبم احساس مي كردم. حدس هايم همه به واقعيت مي پيوست. روزي از آدم ها گلايه ها داشتم و اكنون آن ها دامنگير خودم شدند ... ناپاكي و زشتي را باور نداشتم اما؛ اما.. دقيقاً چيزي كه باورم نميشد به سراغم آمده ... به خاطر خودم هم كه شده نمي گذارم و نخواهم گذاشت "معصوميت" از بين برود. تلاشي براي بازگشت معصوميت ... اميدي به آينده اي زيبا ...

|
|
|
|
|
|
|
| |
چنان دل کندم از دنیا که شکلم ، شکل تنهائیست ببین مرگ مرا در عشق که مرگ من تماشائیست مرا در اوج می خواهی ، تماشا کن ، تماشا کن « دروغین بودم از دیروز ، مرا امروز حاشا کن » در این دنیا که حتی مرگ نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند ، تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جا مانده از آن چه بودم و هستم دلم چون دفترم خالیست قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم بجز در خود فرو رفتن چه راهی به پیش رو دارم ؟ شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند رفیقان یک سبک رفتند ، مرا با خود رها کردند همه خود دردمند بودند گمان کردم که همدردند ...
همه را مي سپارم به حق
|
|
|
|
|
|
|
|
|