| |
|
|
| |
خواب دیده بود در ساحل در حال قدم زدن با خداست رو به رو در پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگیش را به نمایش در آمد متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته است. یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا. وقتی آخرین صحنه از زندگیش به نمایش در آمد متوجه شد که خیلی از اوقات سخت ترین و ناراحت کننده ترین لحظات زندگی او بوده است و این موضوع اورا رنجاند و از خدا سوال کرد:"خدایا! تو گفتی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم همیشه همراه من خواهی بود ولی متوجه شدم در بدترین شرایط زندگی فقط یک رد پا وجود دارد! نمی فهمم چرا؟ نمی فهمم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی؟" و خدا پاسخ داد:" مخلوق عزیز و گرانقدر من تو را دوست دارم هرگز تو را تنها نگذاشتم زمانی که تو در آزمایش و رنج بودی فقط یک جای پا می دیدی و این درست زمانی بود که من تو را در آغوش گرفته بودم.
|
|
|
|
|
|
|
|
|